نویسنده: نازی - ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
برای نخود وفندقم
مطالب قدیمی تر »
نویسنده: نازی - ۱۳٩٠/۱۱/۸
دیشب توی خواب پدرم به سمت من اومد
گفتم بابا
گفت جون بابا (با همون لحن از ته دلی که از وقتی رفته دلم لک زده که دوباره بشنومش)
بغلم کرد
مثل همیشه پیشونی و سرم رو بوسید
گفتم سفت بغلم کن بابا
سفت بغلم کرد
گرمای وجودش رو بوی تنش رو همین الان که دارم مینویسم و اشک میریزم هنوز تو بند بند وجودم حس میکنم
خدایا شکرت
نویسنده: نازی - ۱۳٩٠/۸/۱٧
از هرکسی که اینجا رو میخونه تقاضا میکنم برای پدر دوستم دعا کنه
شکلات تلخ عزیزم پدرشون بیماری سختی دارن .
فقط خدا میدونه این دختر چه دل پاکی داره و چقدر مهربونه
لطفا براشون دعا کنین .شنبه عمل دارن .
دعا کنید خبرای خوبی اینجا بنویسم
دعا کنید دل دوستم شاد بشه که خیلی برام عزیز
خدایا کمکشون کن که تو قادر مطلقی
مطالب قدیمی تر »
