دیشب توی خواب پدرم به سمت من اومد

گفتم بابا

گفت جون بابا (با همون لحن از ته دلی که از وقتی رفته دلم لک زده که دوباره بشنومش)

بغلم کرد

مثل همیشه پیشونی و سرم رو بوسید

گفتم سفت بغلم کن بابا

سفت بغلم کرد

گرمای وجودش رو بوی تنش رو همین الان که دارم مینویسم و اشک میریزم هنوز تو بند بند وجودم حس میکنم

خدایا شکرت